ادبی، فرهنگی، اجتماعی،سیاسی
سر به خاک ره او دادم و دیوانه شدم وز پی روی گلش بلبل و پروانه شدم گر چو پروانه به سویش بروم پنهان نیست من گدای در آن مسجدو میخانه شدم این دل خون شده را پیرمغان داند چیست چونکه در دیرمغان نعره ی مستانه شدم ای حبیبا تو اگر بادگری دمسازی با خیال نگه روی تو افسانه شدم
ب. پاییز |