تبليغاتX
قلم اندیشان
 

سر به خاک ره او دادم و دیوانه شدم                    وز پی روی گلش بلبل و پروانه شدم

گر چو پروانه به سویش بروم پنهان نیست             من گدای در آن مسجدو میخانه شدم

این دل خون شده را پیرمغان داند چیست              چونکه در دیرمغان نعره ی مستانه شدم

ای حبیبا تو اگر بادگری دمسازی                           با خیال نگه روی تو افسانه شدم

 

                                                                           ب. پاییز


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:19
توسط ب.پاییز موضوع: |
 

عشق را گذشتیم و خون رگانمان به غُلغُله درآمد.

چرا که ما ...

در آینه های زنگار گرفته می خندیم.

چرا که درد را تا استخوان می فهمیم.

مردی آمد...

با لبانی دوخته و اشکهایی که می شوید...

خونابه های لبانش را،

مردی که چشمهایش، هزاران فریاد در خود به تمامی گذاشته بود.

صدایی آمد...

و سواران مرگ با شیهه ی اسب هاشان...

آدمی را به لرزه آوردند،

خونها جاری شد...

تا ثبت کنیم فریاد آزادی را در بطن بی قرار اسارت ...

                                                                  بهرنگ (ب.پاییز)


+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 22:42
توسط ب.پاییز موضوع: |
افسوس و صد افسوس که دنیا همه ویرانه سرائیست ...

مبحثی که در شروع کار وبلاگ اشاره ی کوچکی به آن داشتم و قرار شد بعدآ مفصلآ در این زمینه با هم به گفتمان و تبادل نظر بپردازیم، مبحث اضمحلال هویت بود. بدون اغراق باید بگویم تنها موردی ست که مدتهای زیادی و حتی چند سالی ست باعث آزار روحم شده. اضمحلال هویت ملی، فرهنگ و زبان مادری. شاید برای خیلی ها زبان مادری معنا و مفهوم خاصی نداشته باشد و یا صحبت کردن در ارتباط با هویت ملی چندان از بار مشکلات کم نکند، اما بی گمان آنچه که الان بصورت تیتر این مطلب می بینید یک واقعیت انکار نشدنی ست. با یک فلاش بک به دوران گذشته ی ایران و جهان در می یابیم ما جایگاهمان چه بود و الان کجای نقشه بیتوته می کنیم. و خوب می توانیم ببینیم در جغرافیایی خارج از نقشه ایم، و یا اینکه اصلا جایگاهی داریم...

مسائلی که در طول این چند سال اخیر و به مرور در ایران، دیار کوروش کبیر، دیارزرتشت به وجود آمده بسیار بسیار تکان دهنده و تا حدود زیادی غیر قابل باور می باشد. در برداشت اول با مساله فساد آغاز می کنیم:

فساد رایج در ایران را به جرأت می گویم نمی توان در هیچ جای دیگر دید، اگر هم باشد به گونه ای کنترل شده، نه همانند برخی از جوانان و جمع کثیری از خانواده ها بصورت افراطی و لجام گسیخته. در حال حاضر در ایران گروه های مبتذل موسیقی، لباس و مُد، هم جنس بازی، و ... به گونه ای خود نمایی میکنند که گویی این جوان یا این خانواده هیچ امور دیگری در زندگی به جز پرداختن به این گونه دنباله روی های کور کورانه ندارد. مسئله ی فساد اخلاقی به حدی از آن مساله نیاز جنسی پا را فراتر گذاشته که گاها می شنویم این رابطه بین پدر و دختر- مادر و پسر - خواهر و برادر و یا با خاله، عمه، دایی و یا عمو وجود داشته. در این زمان نمی توانیم بگوییم استثمار و یا نبود آزادی باعث اینچنین مسائلی می شود، انکار نخواهم کرد که بخش بسیار کوچکی از این مواردی که نام بردم به نبود یکسری آزادی ها در جامعه است، ولی بخش اعظم آن بی سوادی، خوی کثیف حیوانی، به دور بودن از اصل و هدف زندگی و در کل کور پیمایی هایی که امروزه خیلی ها در بیشتر موارد با آن دست به گریبانند.

موسیقی را به ابتذال و اضمحلال رسانده اند، آرایش و پیرایش را و همچنین مسائل اخلاقی را... بنده به عنوان آغاز گر حزب قلم اندیشان از تمام شما عزیزانِ قلم به دست عاجزانه خواهشمندم از کناراین مسئله به سادگی گذر نکینید مبادا که روزی گریبان گیرمان شود. بگذارید قلم هاتان آغزگر انقلابی بزرگ باشد در راه اعتلای فرهنگ و ویران گر اضمحلال هویت. بگذارید هربرگ از نوشته هاتان کوتاه کند دست نااهلان و بی لیاقت ها را از پاکی و قداست قلم. بگذارید جوانان و در راس آنها خانواده ها از احمق ها فاصله بگیرند و شما اهالی قلم روشنگر مسیر تاریک و پر از سنگلاخشان باشید ... (ادامه دارد)

نظرات خود را اعمال کنید و مرا در این مسیر یاری نمایید. منتظر حضور سبزتان هستم.


+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 19:37
توسط ب.پاییز موضوع: |
 

به نام اون کسی که بعضی وقتا تو زندگی یه تلنگر می زنه، کسی که جلوی پامون سنگ میندازه، کسی که سنگی رو از جلو پامون ورمیداره، اصلا هر کسی که خودتون دوست دارید.

می خواهیم زندگی کنیم، آرزویمان این است کنار خانواده ی خود بدون حسرت نفس بکشیم نه اینکه قربانی شویم، همانند کسانی که ندانسته طعمه ی بی وفایی زمانه شدند و می شوند و خواهند شد. یا همانند کسانی که خود را به بی خیالی زده و به همه چیز و همه کس پشت پا می زنند. این چیزها را می شود ذلت نامید! ما هرگز نمی خواهیم ذلیل و خوار زیستن را دنبال کنیم، بلکه نیت و هدف ما چیزی نیست جز آنکه زندگی را آنگونه که هست به آغوش کشیم.

در جوامع جهان چندم یک سری چالش ها وجود دارد: فشارهای اجتماعی، بحران های اقتصادی، کمبودهای روحی روانی و ... همه و همه دست اندازهای موجود در جامعه برای ما و امثال ماست. شاید این بحران ها برخی مردم را تا سرحد جنون رسانیده باشد، اما باید بدانیم پایان شب سیه سپید است و بخواهیم از یک قدمی جنون برگردیم و با تمام بحران ها مبارزه کنیم. نه اینکه ساده ی ساده و با بی خیالی محض میدان را خالی و عرصه را دست نااهلان بسپاریم- خوب می دانم روزگاریست که برای لقمه نانی از سپیدی سپیده ی صبح تا سیاهی و سکوت شب باید در کوچه و پس کوچه، در خیابان های مه گرفته، در زنگار و خلا آدمیت پرسه زنان دوید تا حداقل کار را که همان سربلندی نزد زن و فرزند و خانواده است انجام دهیم.

من هم همانند همه ی شما انسانم. حرفه ی اصلی من جدال با واژه هاست. شاعرم، و گاها نثر هم می نویسم. برای آرامش روح تار و سه تار هم می زنم تا برایم از بی وفایی دوران بگویند. بهترین دوستانم کتابهای کتابخانه ام هستند. دائما با آنها مشغولم، گاهی اوقات آنها سخن می گویند، گاهی اوقات من- درست می گوید شاملوی فقید:

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای / و نوبت خود را انتظار میکشیم بی هیچ خنده ای.

به عنوان آدمی چشمان خود را باز کنید و ببینید در اطرافتان چه می گذرد، به امتحانش می ارزد که بفهمید می توانید ببینید یا نه. در کشورهای جهان چندم نخبه کشی بیداد گر است و هیچ کس نمی تواند حرفی به زبان آورد. عده ای برای بقا و بودن خویش عده ای را قربانی می کنند بی توجه به کلام یکی از بزرگترین دموکراتهای جهان بشریت، علی (ع) که می فرماید:

< ثروت اندوزان بی تقوا مرده اند، اگر چه به ظاهر زنده اند. اما دانشمندان تا دنیا برقرار است زنده اند، بدن هایشان اگر چه در زمین پنهان اما یاد آنان همیشه در دلها زنده است >

عده ای از ایدئولوژی و مکتب می گویند در حالی که مفهومش برایشان بیگانه است. ایدئولوژی حصاریست که بر اساس وضع و شرایط خاص شکل گرفته و به همان اندازه واقعی و سازگار با جامعه ی دوران خودش می باشد. اما در نظام و زمان دیگر پیر و فرسوده است، پوچ و بیجا و بی معنی ست. در قرن ۲۱ باید به دنبال یک ایدئولوژی دیگر باشیم متناسب با زمان و مکان قرنی که در آنیم، حتی دهه ای که در آنیم. دکتر شهید علی شریعتی می فرماید:

< ایدئولوژی ادامه ی غریزه است در انسان >

غریزه مجموعه قوانین و کشمکشهاییست که رفتار موجود زنده را اعم از: رشد، تکامل، تولید مثل، بقا نوعی و کلا زندگی آنرا تأمین می کند. اما در آدمی بخشی از این زمینه ها به خودآگاهی و اراده واگذار شده است. (( آنجا که غریزه به پایان می رسد، برای هدایت انسان ها ایدئولوژی آغاز می شود)). دردم از مشکلات خود نیست، اگر فریادی می کشم و هیچ کس صدایم را نمی شنود از این جهت نیست که من چه مشکلاتی دارم. من برای همه ی مردم رنجدیده ی دنیا ضجه می زنم، برای تمام نخبگانی که استعدادهایشان در نطفه خفه می شود. نالیدن مهم نیست، مهم این است که چند میلیون انسانی که برایشان ضجه می زنم خود مرثیه خوان دل بیچاره ی خود باشند. سعی تان در زندگی این باشد که بدانید چگونه گوهری هستید و خواهید شد. هر کدام از شما نخبگان و روشن فکران بی شک در پی تحولی شگرف در دنیای وارونه ی امروزید و امیدوارانه در جوی ناامیدی پرسه میزنید. ارج می نهم کور سوی امید را در دل یکایک شما و امیدوارم این کور سوی امید به شعله ای زیبا و قله ای زیباتر از امید بدل گردد. امید آنکه:             < درون خانه ها آریم / بهار دلکش و زیبای فردا را >.


+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:6
توسط ب.پاییز موضوع: |
 

صمد بهرنگی مردی آرام، بی آلایش، دوست داشتنی، بی ادعا و نویسنده ای قهار و توانمند بود که به خوبی درد را فهمیده بود و از آن به خوبی می نوشت.

گفته بودند آب آبادی ست...

سرور زندگی شادی ست...

چه سان رودی، چه آبی بود...   رود غرق گاهت، که خنجر زد به قلب روشنایی ناگهان از پشت؟

صمد انسان خوب و پاک،

صمد انسان چرکین جامه ی بی ادعای ساده ی لاغر...

چه رودی بود رود غرق گاهت، که خنجر زد به قلب روشنایی ناگهان از پشت؟

                                                                                    ( نیاز یعقوبشاهی)


+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 12:0
توسط ب.پاییز موضوع: |

zartoshti

ب.پاییز

zartoshti

http://zartoshti.blogfa.com

قلم اندیشان

قلم اندیشان

قلم اندیشان

ادبی، فرهنگی، اجتماعی،سیاسی

قلم اندیشان

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog